زندگینامه شهید علیرضا داورزنی

 نام پدر: میراشرف (احمد) / تاریخ تولد/ ۱۳۴۶  :محل تولد: شهرستان داورزن/ تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۴/۱۲محل شهادت:مهران/نام عملیات: کربلای۱  /تحصیلات:سوم متوسطه/عضویت: بسیج  دانش آموزی

          شهید علیرضا داورزنی زندگینامه اش را به قلم خویش چنین نگاشته است :من در شهریور ۱۳۴۶ و در خانواده ای نسبتا متوسط به دنیا آمدم.

پدرم عطار بود و هزینه زندگی مان از دسترنج پدرم به دست می آمد.  سال ۱۳۵۲ وارد دبستان روستایمان شدم و سال پنجم ابتدایی، مدرسه ابتدایی تعطیل شد.

  این تعطیلی برای به ثمر رساندن انقلاب و اعتصابات مردمی بود. پس از پیروزی انقلاب در همان سال به سر کلاس ها برگشتیم. سال ۱۳۵۸ وارد مدرسه راهنمایی داورزن شدم و این سال را نیز با موفقیت پشت سر گذاشتم. سال۱۳۶۱به علت این که از داورزن به سبزوار آمدیم، تحصیلات خود را در دبیرستان شهید ایوب محمودی ادامه دادم و در همین سال توفیق رفتن به جبهه نصیبم شد و پس از مدتی برگشتم و به تحصیل ادامه دادم.

سال ۱۳۶۳ کلاس دوم فرهنگ و ادب در همین دبیرستان بودم که یک بار دیگر توفیق رفتن به جبهه نصیبم شد. (حالا کلاس سوم فرهنگ و ادب می باشم.* (

*{بر گرفته از متن دستخط به یادگار مانده از شهید }

        شهید علیرضا داورزنی به دفعات متعدد در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت داشت، تا این که در تپه های قلاویزان (مهران) و در عملیات کربلای۱  در تاریخ دوازدهم تیر ماه سال  1365 به درجه رفیع شهادت رسید و به ملکوت اعلی پیوست.

پیکر مطهر این شهید پس از انتقال و تشییع در گلزار شهدای داورزن آرام گرفت.

گزیده هایی از وصیت نامه شهید

*به نام او که هستی از او هستی یافت.

*خدایا من عاجزانه از تو می خواهم که این بنده عاصی و گناهکار را از گناه و هواهای نفسانی، ریا و غیبت نجات دهی.

*من با میل و احساس مسئولیتی که در برابر خون شهیدان داشتم به جبهه آمدم، مرا ای قادر متعال در این راه ثابت قدم بگردان.

*برادران عزیزم امروز اسلام در خطر است. امروز ناموس اسلام در خطر است. امروز اسلام مظلوم واقع شده است.

*ای وای به کسانی که حقانیت اسلام را درک نکنند و برای اسلام کاری نکنند. اینان همانطور که امام علی (ع)در نهج البلاغه می فرماید: حقانیت اسلام را می دانستند و برای یاری آن کاری نکردند. ندای مظلومیت علی(ع) را شنیدند، ولی جوابی ندادند.

*پدر و مادر عزیزم از مرگ من ناراحت نباشید و اشک نریزید، زیرا مرگ در راه خداوند گریه کردن ندارد، اشک شوق و شادی دارد. والسلام

خاطره ای از  مادر بزرگوارشهید:

دفعه اول که ایشان می خواست به جبهه برود، به علت این که سنش کم بود، تاریخ تولد را در شناسنامه دستکاری کرده بود و فتو گرفته بود و کفش پاشنه بلند پوشیده و به پذیرش سپاه و بسیج مراجعه کرده بود تا سنش بزرگتر نشان داده شود و از اعزام به جبهه باز نماند!

می گفت مادر دعا کن تا ما پیروز شویم و به زیارت امام حسین(ع) برویم، تا به پاس زحماتت تربت امام حسین)ع(برایت بیاورم.

خاطره ای از فرمانده گردان هنگام تشییع و دفن شهید:

هنگام تک و حمله عراق قبل از عملیات کربلای ۱ وقتی که برای دسته ایشان آب بردند و آب را به او دادند آب را قبول ننمود و گفته بود اول ۲۲ نفر دسته ام آب بنوشند، اگر آبی ماند، می خورم! دیگر همرزمان شهید هم از شجاعت و بی باکی او خصوصا در والفجر ۸ خاطراتی را گفته اند.

برگرفته از کتاب لاله‌های دیار داورزن نوشته غلامرضا ذاکری

استفاده از مطالب سایت باذکر منبع بلامانع است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.