زندگینامه شهید وحید رضا تاج‌پور

نام پدر: اصغر/ تاریخ تولد ۱۳۴۸ :  /محل تولد: تهران/ روستای پدری: صدخرو/ تاریخ شهادت/ ۱۳۶۷ : محل شهادت: اسلام آباد  / نام عملیات: مرصاد/تحصیلات:سوم متوسطه/شغل:دانش آموز بسیجی

       صد خرو روستای پدری شهید وحید رضا تاجپور بوده است، اما این فرزند دلاور که خانواده اش از مدتها قبل به پایتخت نقل مکان کرده بودند؛ در سال ۱۳۴۸هجری  شمسی در تهران به دنیا آمد و در همین شهر رشد و کمال یافت. کودکی را که پشت سر نهاد، دل به درس و مشق دبستان داد و در حال ادامه و تکمیل تحصیلاتش در مقطع سوم متوسطه بود که با عضویت  فعال  در بسیج  توانست در زمره حماسه آفرینان دفاع مقدس قرار گیرد و پس از طی دوره های آموزشی مدت سه سال در جبهه ها حضور یابد.

جنگ تحمیلی با پیروزی قاطع رزمندگان ایران و شکست متجاوزین در همه اهداف شومشان پایان یافته و ایران قطعنامه ۵۹۸ را برای آتش بس پذیرفته بود که نیروهای خودفروخته منافقین با پشتیبانی رژیم بعث عراق و حامیان غربی خود به تصور بی دفاع بودن مرزهای ایران، هجومی ابلهانه را از غرب کشور آغاز کردند تا پرونده سیاهشان را در خیانت به اسلام و این سرزمین کهن قطورتر سازند و به دست خویش هلاکتشان را امضا نمایند.

با اعلام خبر تهاجم منافقین به شهرها و مناطق مرزی غرب کشور، شهید بزرگوار وحیدرضا تاجپور هم از جمله رزمندگان بی باک و بسیجیان بیداردلی بود که درعملیات مرصاد حاضر شد و در حال مقابله با منافقین فریب خورده در منطقه اسلام آباد غرب در پنجم مرداد ماه سال ۱۳۶۷ قهرمانانه به فیض  شهادت نائل آمد.

یادش گرامی و نامش جاودانه باد.

خاطراتي از جانباز مسعود نعمتي

در باره شخصیت  همرزمش شهید وحید رضا تاجپور:

          دوستي داشتم به نام وحيد رضا تاج‌پور كه بچه خيابان پيروزي تهران بود و توي عملیات مرصاد شهيد شد. ما يك تيم و از بچه‌هاي شر و شيطون دسته بوديم و بقيه يك تيم و هميشه بعد از شيطنتمان به قصد كشت، ما را مي‌زدند. مي‌آمدند و سي، چهل نفري روي ما كه زير پتو بوديم مي‌نشستند.

من كم مي‌آوردم و با عذرخواهي خلاص مي‌شدم، اما وحيد نه، يك عادتي هم داشت كه مدام به شوخی مي‌گفت من خرم! از دوكوهه كه مرخصي مي‌گرفتيم براي تفريح به سينما در انديمشك يا زيارت در سبزه قباي دزفول يا شنا در سد دز مي‌رفتيم و به هر دژباني که در ايست و بازرسي ها مي‌رسيديم، وقتی کارت شناسایی می خواستند  وحيد مي‌پرسيد:  من را نمي‌شناسيد؟ منو زیاد ديده‌ايد. به جاي كارت شناسايي، عكس گاوي كه روي پاكت‌ شير بود نشان مي‌داد. خلاصه خيلي شيطون و شوخ بود. من هم يك عكس بروسلي توي جيبم بود و اين را نشان مي‌دادم.

دست راستش قطع شده بود و با اين حال، بدون ترس، مي‌رفت و روي ميله‌ نازك بالكن طبقه پنجم ساختمان‌هاي دوكوهه مي‌خوابيد. از آن‌طرف هم، هيچ كس سينه‌زني و گريه كردنش را نديده بود و هميشه زودتر از ديگران و قبل از روشن‌شدن چراغ‌ها از مجلس بيرون مي‌رفت و كسي او را نمي‌ديد و تصور مي‌شد كه نبوده است. نماز شب خواندنش را هم كسي نديده بود. فقط من كه خيلي به او نزديك بودم مي‌دانستم كه شب يك پارچ آب مي‌خورد تا زودتر برخيزد و ساعت سه، يعني يك ساعت قبل از بلند شدن همه، براي نماز شب برمي‌خاست و در قبري كه توي اردوگاه كنده بود نماز شب مي‌خواند و يك ربع مانده به اذان صبح مي‌خوابيد و دوباره موقع اذان بلند مي‌شد.

يك روز خیلی گرم، درست سر ظهر كه همه مي‌خواستند بخوابند، من و وحيد راه افتاديم برای اذیت کردن بچه ها و همه را بيدار كرديم، رفقا که از این کار ما ناراحت شده بودند به فکر انتقام بودند ، ناگهان هواپيماي عراقي سر رسيد و چند تا گلوله اطراف‌مان زد. حالا، همان بچه‌ها كه از دست‌مان ناراحت بودند از ما تشكر مي‌كردند و مي‌گفتند معجزه بود كه شما بيدارمان كرديد تا بتوانيم پناه بگيريم.
 *یك روز به وحيد گير دادم كه ماجراي «من خرم»را برايم بگويد. وقتی خیلی اصرار كردم گفت: راستش من اول گورخر بودم. يعني پر بودم از ريا، حسد، بخل، دروغ و ديگر رذايل! روي خودم كار كردم و اين‌ها را يكي يكي پاك كردم و تازه خر شدم و تا آدم شدن هم هنوزخيلي راه دارم

*عملیات مرصاد که پیش آمد بچه‌های رزمنده  را فراخوان زدند و ما سریعا به دوكوهه منتقل شديم. چون كار خيلي ضربتی انجام شده بود، اكثر بچه‌هاي قديمي گردان نبودند. ظرف ۲۴ ساعت گروهان بندی و دسته‌بندي و تجهيز صورت گرفت و همان ‌جا هم برخلاف معمول كه توي خط مهمات مي‌دادند، نارنجك‌ها و خشاب‌هاي پر را در اختيار نيروها گذاشتند.ما به دهي به نام حسن‌آباد، بعد از دشت ماهي رفتيم و تا صبح پياده‌روي كرديم تا به منافقين رسيديم. البته قبل از ما نيروهاي هوانيروز  قوای منافقین را متلاشي‌ كرده بودند هوا كه روشن شد، منافقین شروع كردند به تيراندازي و ضمنا عقب‌نشيني.

آنجا جنگ تن به تن بچه‌ها با منافقين شكل گرفت و درگيري به قدري نزديك بود كه خمپاره كارايي نداشت و درگیری فقط با تيراندازي مستقيم بود و آن‌ها هم محكم درگير شده بودند. بين‌ نیروهای دشمن، تعداد زيادي از زن های منافق بودند که وقتی در حلقه محاصره قرار گرفتند و برخی هم تیر خورده بودند، نارنجك را توي صورت خودشان منفجر مي‌كردند. فضا خيلي آشفته بود. من وحيد را صدا زدم و به او گفتم: برو برامون فشنگ تيربار  بياور. رفت و از اونجا به  بعد تا عصر او را نديدم! بین راه رسيدم به منطقه ای  و اونجا بود که ديدم تيري به كنار چشمش خورده و شهيد شده است. داوود مشيري هم شهيد شده بود. محمد و علي فراتي هم زخمي شده بودند.

حالا جنگ تمام شده بود و وحيد هم در آخرين فرصت پرواز كرده بود و ما  جا مانده ها مات و مبهوت مانده بوديم و در غربت آن روز دوكوهه فرياد می كرديم و از نرفتن می ناليديم. بعد از شهادتش كه وصيت نامه و دست نوشته‌هايش درآمد، همه مانده بودند كه اين آدم، این چنين عظمت دروني‌ داشته است ولی حتی همرزمانش هم نمی دانستند و عظمت روحش را درک نکرده بودند. حقیقتا اين‌ها از عرفاي عصر ما بودند.

برگرفته از کتاب لاله‌های دیار داورزن نوشته غلامرضا ذاکری

استفاده از مطالب سایت باذکر منبع بلامانع است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *